X
تبلیغات
پارسیان
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 16:3 | نویسنده : میلاد
 

 

 

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.....

 

 

 بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سنباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. 
خدای عزیزم،  اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  كه دلي زیبا داره،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره.

خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.  بهش درجات عالی عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه  .

خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. 
دوستت دارم دوست عزیزم !  

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 16:3 | نویسنده : میلاد

 

در يک روز سرد زمستاني مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون کرد.

 

اين مرد در عرض ... دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

 

سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش کاست و چند ثانيه‌اي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

يک دقيقه بعد، ويلون‌ زن اولين انعام خود را دريافت کرد. خانمي بي‌آنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تکيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

 

کسي که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌اي بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه مي ‌برد. کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشيد وکودک در حاليکه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط چندين کودک ديگرنيز به همان ترتيب تکرار شد، و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن‌شان به زور متوسل شدند.

 

در طول مدت .... دقيقه‌اي که ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندکي توقف کردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنکه مکثي کرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيکه ويلون‌زن از نواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسي متوجه شد. نه کسي تشويق کرد، ونه کسي او را شناخت.

 

هيچکس نمي‌دانست که اين ويلون‌زن همان (جاشوا بل ) يکي از بهترين موسيقيدانان جهان است، و نوازنده‌ي يکي از پيچيده‌ترين فطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، مي‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا کرده بود که تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود.

 

اين يک داستان واقعي است،نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن‌پست ترتيب داده شده بود، وبخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الوويت ‌هاي مردم بود.

 

نتيجه: آيا ما در شرايط معمولي وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زيبايي هستيم؟ لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌کنيم؟ آيا نبوغ وشگرد ها را در يک شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي کنيم؟

 

يکي از نتايج ممکن اين آزمايش ميتواند اين باشد:

اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم که توقف کنيم و به يکي از بهترين موسيقيدانان جهان که در حال نواختن يکي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون، است، گوش فرا دهيم ،چه چيز هاي ديگري را داريم از دست ميدهيم؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 16:0 | نویسنده : میلاد

 

در يک روز سرد زمستاني مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون کرد.

 

اين مرد در عرض ... دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

 

سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش کاست و چند ثانيه‌اي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

يک دقيقه بعد، ويلون‌ زن اولين انعام خود را دريافت کرد. خانمي بي‌آنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تکيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

 

کسي که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌اي بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه مي ‌برد. کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشيد وکودک در حاليکه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط چندين کودک ديگرنيز به همان ترتيب تکرار شد، و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن‌شان به زور متوسل شدند.

 

در طول مدت .... دقيقه‌اي که ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندکي توقف کردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنکه مکثي کرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيکه ويلون‌زن از نواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسي متوجه شد. نه کسي تشويق کرد، ونه کسي او را شناخت.

 

هيچکس نمي‌دانست که اين ويلون‌زن همان (جاشوا بل ) يکي از بهترين موسيقيدانان جهان است، و نوازنده‌ي يکي از پيچيده‌ترين فطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، مي‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا کرده بود که تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود.

 

اين يک داستان واقعي است،نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن‌پست ترتيب داده شده بود، وبخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الوويت ‌هاي مردم بود.

 

نتيجه: آيا ما در شرايط معمولي وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زيبايي هستيم؟ لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌کنيم؟ آيا نبوغ وشگرد ها را در يک شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي کنيم؟

 

يکي از نتايج ممکن اين آزمايش ميتواند اين باشد:

اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم که توقف کنيم و به يکي از بهترين موسيقيدانان جهان که در حال نواختن يکي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون، است، گوش فرا دهيم ،چه چيز هاي ديگري را داريم از دست ميدهيم؟



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 15:59 | نویسنده : میلاد

فاصله بین مشکل و راه حل آن

 

 


روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:

" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت:

"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین

نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "

دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و

همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت." اآندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:

" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.

بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 15:58 | نویسنده : میلاد

تاريخچه تکامل پرچم ايران

 

پيشينه

 

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران،  بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است  60  سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.

به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".

با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند.  ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي  بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.

 

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال  355  خورشيدي  ( 976  ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال  410  خورشيدي  ( 1031  ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال  (1979  ميلادي).

 

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد.  در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود.  نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.

 

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود  230  سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً  ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند.  پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه  نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده.  در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن.   به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

 

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد.  درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود:  " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره  خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

 

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده  بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود.  در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

 

اميرکبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي  10  سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.

 

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس،  نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا   اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود.  به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا  زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد.  در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب  مشروطيت در مرداد (سال  1285  هجري شمسي  1906  ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم.   بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال  1336  منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در  سال  1337  در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.

 

پرچم بعد از انقلاب

در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال  1358  (1979  ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 15:55 | نویسنده : میلاد

پامپیاد آریانیسم

پاسداران فرهنگ ایران ، نژادگان کاویان

ایران را از یاد مبریم

جمعه  5  آبان1385  ساعت

من در قعر ضمیر خود احساسی دارم چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه بگاه بر دل می گذرد و آن اینست که رسالت ایران به پایان نرسیده است. و شکوه و خرمی او بازخواهد گشت من یقین دارم که ایران می تواند قد راست کند. کشوری نام آور و زیبا و سعادمتند گردد و آنگونه که در خور تمدن و فرهنگ و سالخوردگی اوست نکته های بسیاری به جهان بیاموزد. این ادعا بی شک کسانی را به لبخند خواهد آورد گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی ساده لوحانه می پندارند لیکن آنانکه ایران را می شناسند هیچ گاه از او امید بر نخواهند گرفت.

ایران سرزمین شگفت آوری است. تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کم نظیر است. بزرگترین مردان و پست ترین مردان در این آب و خاک پرورده شده اند حوادثی که بر سر او آمده بدانگونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است. فتح های درخشان داشته است و شکست های شرم آور مصیبت های بسیار و کامروایی ها بسیار. گویی روزگار همه بلاها و بازی های خود را بر ایران آزموده است. او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن باز داشته. ایران شاید سخت جان ترین کشور های دنیاست. دوره هایی بوده است که با نیمه جانی زندگی کرده اما از نفس نیفتاده است. و چون بیمارانی که می خواهند نزدیکان خود را بیازمایند درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند چشم گشوده است و زندگی را از سرگرفته.

برغم تلخ کامی ها ما حق داریم که به کشور خود بنازیم. کمر ما در زیر بار تاریخ خم شده است ولی همین تاریخ به ما نیرو می دهد و ما را باز می دارد که از پای درافتیم. کسانی که در زندگی خویش رنج نکشیده اند سزاوار سعادت نیستند. تراژدی همواره در شان سرنوشت های بزرگ بوده است. ملت ها نیز چنین اند. آنچه ملتی را آبدیه و پخته و شایسته احترام می کند تنها پیروزی ها و گردنفرازی های او نیست. مصیبت ها و نامرادی های او نیز است. از حاصل دوران خوش و ناخوش زندگی است که ملتی شکیبایی و فرزانگی می آموزد. قوم ایرانی در سراسر تاریخ خود از اندیشیدن و چاره جستن باز نایستاده. دلیل زنده بودن ملتی نیز همین است. آنهمه مردان غیرتمند آنهمه گوینده و نویسنده و حکیم و عارف آنهمه سرهای نا آرام پرورده ی این آب و خاک اند و به تولای نام اینان است  که ما به ایرانی بودن افتخار می کنیم.

چه موهبتی از این بزرگتر که کسی بتواند فردوسی و خیام و حافظ و مولوی را به زبان خود آنان بخواند؟ برای آنکه بتوان آنان را تا مغز استخوان احساس کرد همان بس نیست که فارسی بیاموزند باید ایرانی بود. نباید بگذاریم که مشکل های گذرنده و نهیب های زمانه ، گذشته را از یاد ما ببرد. ما امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند آنیم که از شکوه و غنای تاریخی خود الهام بگیریم زیرا در آستانه تحولی هستیم. خوشبختانه ضربه هایی که بر سر ایران فرود آمده است هرگز بدانگونه نبوده که او را از گذشته خود جدا سازد. حمله تازیان شاهنشاهی ساسانی را فرو ریخت. کاخ ها خراب شد و گنج ها بر باد رفت اما روح ایرانی مسخر نگردید. ایران طی قرن ها بدست فرمانروایان غیر ایرانی حکم گزاری شده است. ولی چه باک؟ عرب و ترک و غز و مغول و تاتار چون میهمانانی بودند که چند صباحی بر سر سفره ایران نشستند. آمدند و رفتند بی آنکه بتوانند ایران را با خود ببرند. در همان زمانهایی که پیکر ایران لخته لخته شده بود و هر پاره ی آن در سلطه ی حاکم خودی یا بیگانه ای بود روح او پهناور و تجزیه ناپذیر مانده بود.

 

ایران واقعی تا بدانجا گسترده می شد که تمدن و فرهنگ و زبان او در زیر نگین داشت. ایران همواره استوارتر و ریشه دار تر از آن بوده است که به نژاد یا مسلک سلطان یا خان یا فاتحی اعتنا کند. قلمرو ایران قلمرو فرهنگی بوده و تمدن و زبان مرزهای او را مشخص می داشته اند. تاریخ جاودانی هر ملتی تاریخ تمدن و فکر اوست. مابقی وقایع گذرنده ای هستند که ارزش آنها سنجیده نمی شود مگر در کمکی که به بهبودی زندگی و تامین رفاه مردم زمان خود کرده اند. تاریخ واقعی تاریخ سیر بشریت بسوی ارتقا است. از اینرو ما چون به گذشته خود نگاه می افکنیم چندان بدان کاری نداریم که در فلان عهد چه کسی بر ایران فرمان می رانده یا مرزبانان این سرزمین در کدام خط پاسداری می کرده اند. سیر معنوی قوم ایرانی و جنبش ها و کوشش های او برای ما مهم است. ما دوران اعتلای ایران را دورانی می دانیم که تمدن و فرهنگ به شگفنگی گراییده و دوران انحطاط او را دورانی که تمدن و فرهنگ دستخوش رکود و فساد گردیده. برای نمونه عصر ساسانی به مراتب درخشان تر از دوران نادرشاه افشار است و زیان خاندان صفوی برای ایران کمتر از سود آنان نیست.

اظهار نظر های پراکنده گاهی غرض آلود و احیانا نادرست درباره تاریخ ایران مردم کشور ما را در تقویم ارزش وقایع تاریخی گمراه کرده است. در گفتگوی با بسیاری از روشنفکران کنونی غالب با یکی از این دو عقیده متناقض نسبت به گذشته ایران روبرو میشویم :

گروهی همه فضایل قوم ایرانی را در همه دورانها انکار می کنند شاید تجربه های تلخی که در عمر خود اندوخته اند آنانرا در اتخاذ این عقیده یاری کرده است. گروهی دیگر با تعصب و غلو به سوابق تاریخی ای می نازند که چندان شایسته نازش نیست. این امر که خشایارشا بر دریا تازیانه زد یا شاپور کتف اعراب را سوراخ کرد یا نادر تا قلب هندوستان پیش رفت برای کودکان دبستانی روایتی بس دلنیشن می تواند باشد. اما این بخودی خود برای قوم یاران مایه مباهاتی نیست. اگر سره ها و ناسره های تاریخ از هم جدا شده بود ان عقیده ناروا در میان عده ای شیوع نمی یافت که برای هماهنگی با دنیای جدید باید از گذشته خود ببریم و لالای افتخارات پیشین را که ما را در خواب نگه داشته است از گوش بدر کنیم. اگر از افتخارات پیشین کشور گشائیها و یا شقاوتهای بعضی از امیران قدیم ایران است پس باید گفت که هیچ تاریخی در جهان درخشانتر از تاریخ مغول نیست. اما اگر مقصود سرمایه های معنوی و فرهنگ ماست چون آنها را ار دست بنهیم دیگر برای چه خواهد ماند؟ آنگاه ما خواهیم ماند و سرزمینی نا آباد با مشتی مردم فقیر و رنجور که سرهایی دارند انباشته از اوهام و خرفات و دستهایی که تنها هنر آنها بیل زدن است.

اگر گمان بریم که کهنگی کشور ایران مانع می گردد که ما نو شویم و با نیازمندی های دنیای امروز هماهنگی یابیم اشتباه بزرگی است. برعکس گذشته بارور کشور پایه محمکی است برای آنکه ستونهای آینده بر آن قرار گیرد. ما هر چه در اقتباس تمدن و علم و فن جدید بیشتر بکوشیم بیشتر احتیاج که از گذشته خود مدد و نیرو بگیریم برای آنکه پایمان نلغزد برای آنکه خود را نبازیم و سرگردان نشویم برای آنکه در دنیای ماشینی و یکنواخت و سرد احساس غربت و دلزدگی و ملال نکنیم. از سوی دیگر ذخائر فکری و معنوی کشور ما کار نامه چند ساله پدران ما و شرح مردانگی ها و کوشش ها و خطاها و شکست ها و توفیق های آنان ما را بر می انگیزد که ایران را بدانگونه که شایسته نام بلند او و مقتضای  دنیای امروز است بسازیم. یاران سزاوار آنست که خوشبخت و سرفراز باشد و برای آنکه خوشبخت و سرفراز گردد باید هم به خود وفادار ماند و هم به استیلای علم بر جهان کنونی ایمان آورد و در آموختن آنچه نمی داند غفلت نورزد.

این گفته تولستوی را از یاد نبریم :

« نیرویی برتر از نیروی این دو جنگاور نیست : یکی زمان و دیگری شکیبایی. »     

استاد « اسلامی ندوشن »

نگاشته شده توسط پاپک | پیوند پایا | جستار



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 15:53 | نویسنده : میلاد

پاسارگاد

 

گشت وگذار در باقي مانده جايي كه روزي مركز اولين امپراتورجهان بود         

           

منم كورش

اين جا مقبره كورش است. اسكندر در جهانگشايي هايش وقتي به اين محل رسيدز،زانو زد و اشک ریخت  شنل اش را درآورد و آن را روي صندوقي كه بقاياي پيكر كورش در آن بود، انداخت. اما امروز، ديگر نه از جسد كورش خبري است و نه از گنج هاي داخل آرامگاه. معماري اين مقبره، منحصر به فرد است. 6طبقه دارد و براساس الگوي زيگورات هاي بزرگ ساخته شده. جسد كورش در آخرين طبقه بوده و از بين پادشاهان هخامنشي، او تنها كسي است كه چنين مقبره اي دارد. بقية پادشاهان اين سلسله، مقبره شان در داخل حفره اي در كوه است. اين را هم بگويم كه قبل ترها بالاي مقبرة كورش، سنگي بوده كه روي آن نوشته شده: من كورش هستم. من امپراتوري جهان را به پارسيان دادم. من بر آسيا فرمانروايي كردم.

 

تقويم سنگي

اين ديوار، باقي ماندة يك برج است  12  مترهم ارتفاع  دارد. حرف و حديث بر سر اين كه اين جا چي بوده، زياد است. بعضي مي گويند اجساد را در آن جا موميايي مي كرده اند. بعضي هم مي گويند محل نگهداري كتيبه ها و الواح بوده. و بعضي ها هم معتقدند اين ديوار يك تقويم سنگي است و براي نشان دادن ماه هاي سال درست شده است.

دقيقا يكي ديگر مثل همين برج، در نقش رستم، نزديك تخت جمشيد به وسيلة داريوش ساخته شده است و به آن كعبة زردشت مي گويند.

         

دژ

اين جا يك دژ است كه ساخت آن را كورش شروع كرد و داريوش ادامه داد،اما تا همين اواخر هم مورد استفاده بوده و درهر دوره، استفاده كنندگان قسمت هايي از آن را بازسازي كرده اند.به همين دليل ديوارها شكل عجيبي پيدا كرده اند:مثل لايه هاي فسيلي كه هركدام به رنگي است ومتعلق به دوره اي! اين تپه مشرف به پاسارگاد است و بهترين جايي كه مي شده براي دفاع روي آن دژ ساخت. به اين جا تخت سليمان يا تل تخت هم مي گويند.

 

فرشته نجات

اين انسان بالدار، بالاي سر در ورودي يكي از كاخ هاي پاسارگاد قرار گرفته است. تنه و پاهاي اين پيكره به سمت راست و رو به داخل تالار كاخ در حركت است. دست راستش حالتي شبيه سلام و نيايش به خود گرفته. چهار بال اين فرشته، يادآور فرمانروايي كورش بر چهار گوشة جهان است. شاخ قوچ بالاي سرش هم نماد فركياني است. اين فرشته، نقش نگهبان كاخ را دارد و با آن كه بسياري از تصاوير و كتيبه هاي پاسارگاد تخريب شده است،انگار كسي جرأت نكرده به پيكره آسيبي برساند.

         

دوهزاروپانصد سال،يك ستون

اين ستوني كه مي بينيد، بعد از  25  قرن هنوز سرپاست.

اين جا كاخ پذيرايي پاسارگاد است و همة ستون هايش افتاده است. اين منطقه، منطقة زلزله خيزي است و كاخ هاي پاسارگاد در مقابل زلزله هاي  7  ريشتري هم مقاومت داشته اند.

۲۵۰۰  سال پيش، آن ها در ساخت كاخ از روش پي دوپوشه استفاده كرده اند. به اين شكل كه بنا دو پي داشته؛ يك پي ثابت و يك پي متحرك كه بنا روي آن ساخته شده. در حال حاضر، ژاپني ها براي مقابله با زلزله از اين روش استفاده مي كنند و در ساخت نيروگاه هاي هسته اي هم همين روش به كار مي رود.

من دست راست مسيح خود، كورش را گرفتم تا به وسيلة او امت ها را مغلوب سازم، كمرهاي پادشاهان را بگشايم، و درها را به روي او باز كنم(. كتاب اشعياءنبي)

ممكن است آدم هاي زيادي باشند كه اسمشان كورش است، اما نمي دانند كورش كيست و يا نمي دانند مقبرة او كه همه آن را با نام پاسارگاد مي شناسند، كجاي ايران است. كورش، اولين كسي است كه يك امپراتوري فراگير و جهاني ايجاد كرد. او اولين كسي است كه منشور آزادي و حقوق بشر را صادر كرد، تاريخ به او لقب كبير داد. در پاسارگاد، كورش عليه آخرين پادشاه مادها قيام كرد، آن جا را پايتخت خود كرد و كاخ ها و بناهاي زيادي در آن جا ساخت. اما امروز، چيزي جز يك مقبره و ويرانه هايي از آن كاخ ها و بناها، باقي نمانده است. با هم گشت كوتاهي مي زنيم در ويرانه هاي مكاني در  138  كيلومتري شيراز كه به گفتة تاريخ، اسكندر آخرين كسي بود كه آن را آباد ديد.

 

گوشه كنار پاسارگاد

ـ از گزارش ديولافوا، باستان شناس فرانسوي، اين طور برمي آيد كه اين مكان تا  100  سال پيش، مكاني مقدس براي مردم محلي بوده است. حتي اعتقاد داشته اند كه اين جا مقبرة مادر سليمان است و به مقبرة كورش، گور مادر سليمان گفته اند.

ـ طرح مقبرة كورش را در هيچ كجاي دنيا نمي توان پيدا كرد.

ـ يونسكو، پاسارگاد را درليست ميراث جهاني واردكرده است.

ـ سبك معماري هخامنشي از معماري كاخ هاي پاسارگاد شروع شده است.

ـ با ساخته شدن تخت جمشيد، از اهميت پاسارگاد كم نشد. حتي مراسم تاج گذاري شاهان هخامنشي در آن جا صورت مي گرفته است.

ـ تورات به كورش لقب شاهين شرق داده است و دربارة او مي گويد: او شبان من است. من او را به دادگري برانگيختم و همة راه هايش را راست خواهم كرد.

ـ مقبرة كورش تا سال  1350  شمسي در ميان يك مسجد تاريخي قرار داشته است. اين مسجد در زمان اتابكان فارس ساخته شده بود.

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 15:51 | نویسنده : میلاد

ماجراي سفر من و خدا با دوچرخه!

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

  یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.
 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.  

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..  

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.  

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد. 

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،رکاب بزن.



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 15:50 | نویسنده : میلاد
 

·  

· از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟ 

فرمود چهار اصل: 

·  

· دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

· دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم  

· دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم

· دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ